پيش
از آغاز اين را بگويم که نوشتنِ من در اين باب، نه به معناي دانش و آگاهي،
که به معناي اداي احترام به خواسته ي دوست عزيزي ست که، خوشبختانه يا
متاسفانه، به قدرت «توسري» در نگارش پي برده و من را وادار به نوشتن کرده.

1- طرح مسأله:
1-1)
در آغاز لازم است درکي از اسطوره، که در اين مقاله بر آن نوع ادراک تکيه
مي شود، تعريف شود. اسطوره را به معناي داستان هاي رايج و در طي قرن ها
پالايش شده ي اقوام مي گيرم. داستان هايي که ريشه ي بسياري از اعتقادات
هستند و يا نشانه هاي تاريخي و بازنمون بسياري از وقايع را مي توان در آنها
يافت. به عنوان مثال، مي دانيم که در دوره هاي پيشين مادرسالاري در بين
اقوام کشاورز حکمفرما بوده. بدين دليل که بين رويش محصول از زمين و زايش
کودک از زن ارتباط برقرار کرده و زمين را مونث مي دانستند. مثلا در اساطير
يونان الهه ي زمين «گايا» الهه ي مادر است و در اعتقادات تائويسم هم «يين»
به معناي زمين و زن است و «يانگ» به معناي آسمان و مرد. در نتيجه ي اعتقاد
به تأنيث زمين، زن را مقدس دانسته و حاکميت و اداره ي جامعه بر عهده ي زنان
بود. در دوره هاي بعد و تشکيل اجتماعات منسجم تر، زني به عنوان راهب و
ملکه پرستش مي شد و هر سال مردي را در طي مراسمي به عنوان شاه انتخاب مي
کردند تا با او آميزش کند. در پايان سال شاه را قرباني کرده و شاه جديدي
انتخاب مي کردند. بعدتر شاه قدرت و نفوذ پيدا کرد و توانست قايم مقامي
انتخاب کند تا به جاي او قرباني شود و خود او دوباره بتواند به عنوان شاه
باقي بماند. در اسطوره ي «گيلگمش»، زماني که «ايشتار» در مقابل گيلگمش ظاهر
مي شود و از او مي خواهد تا شوهرش شود، گيلگمش در پاسخ مي گويد که مي داند
او با شوهرانش چه کرده (اشاره به قتل شاه) و وقتي ايشتار بر گيلگمش خشم مي
گيرد و خواستار مرگ او مي شود، «انکيدو»، که قايم مقام گيلگمش است، به جاي
او مي ميرد.
منظوري که من از اسطوره در نظر دارم اين است.
1-2)
داستان «نوح» نبي را همه مي دانيم. پيغمبري که در قوم خود به تبليغ پرداخت
و جماعتي اندک پيرو او شدند. پيغمبري که پسرش با بدان بنشست و خاندان
نبوتش گم شد. پيغمبري که کشتي بزرگي ساخت و از طوفان بلا نجات پيدا کرد.
اما ريشه ي اين داستان کجاست؟ کساني که تورات را خوانده باشند مي دانند که
اين داستان، با محوريت شخصي به نام نوح، به تورات باز مي گردد. اما آيا در
اسطوره هاي ساير ملل اشاره اي به اين داستان نشده؟
در
«ونديداد» آمده که اهورامزدا براي نابود کردن اهريمن تصميم گرفت طوفاني
بفرستد. پس به «جمشيد» دستور مي دهد غاري بسازد که درازا و پهنايش به
اندازه ي ميدان اسبدواني باشد و از هر گياهي و جانوري تخمه شان را در آن
غار ببرد و نيکوترين مردم را در آن غار جاي دهد. «شوجينگ» يا کتاب تاريخ
قديم چين که بيش از 5000 سال پيش نگاشته شده به طوفاني اشاره مي کند که «تا
بهشت مي رسيد» و امپراطور «يائو» مجبور به مقابله با آن بود.
احتمالي
که براي توضيح اين شباهت ها وجود دارد قرار گيري اين ملل بر مسير «جاده ي
ابريشم» و انتقال احتمالي روايت از اين طريق بوده. اما اين توجيه به هيچ
عنوان توضيح دهنده ي اين واقعيت نيست که، در اساطير مللي که هيچ ارتباط
زميني با خاور نزديک نداشته اند هم، نشانه هايي از طوفان به چشم مي خورد(1).
اما
اين اشتراک نشانه ها گاه تا جايي پيش مي رود که گويي اينها يک اسطوره اند.
در ادامه چند اسطوره از ملل مختلف که شباهتي غيرقابل انکار با طوفان نوح
دارند، همراه با داستان نوح به روايت تورات، ذکر مي شود.
2- نگاهي به چند اسطوره
2-1) گيلگمش
«جرج
اسميت»، کارمند موزه ي بريتانيا، در سوم دسامبر 1782 نطقي ايراد و در آن
اعلام کرد بر روي يکي از لوحه هاي يافت شده در کتابخانه ي «آشوربانيپال»
(قرن هفتم قبل از ميلاد) داستان طوفاني را خوانده که شباهت بسياري با
داستان طوفان نوح در «سِفر پيدايش» دارد. لوحه هاي يافت شده بخشي از حماسه ي
گيلگمش بودند. داستان پادشاه اسطوره اي شهر اوروک که دو سوم او خدا و يک
سوم بدنش انسان بود و به همين دليل او را از مرگ، گريزي نبود. ديدن مرگ
دوست بسيار نزديکش، انکيدو، او را بر آن داشت که راز جاودانگي را پيدا کند.
پس از جستجوي بسيار حکايت مردي را برايش مي گويند که عمر جاودان دارد.
گيلگمش پس از گذشتن از آبهاي مرگ به نزد او مي رود و آن مرد، که
«اوتناپيشتيم» نام دارد، ماجراي طوفاني را برايش مي گويد که طي آن تمام
انسانها نابود شدند:
«...
شوريپک شهري ست- تو خود مي شناسي در کنار فرات. خدايان چنين انديشيدند
طوفاني به پا کنند. در مشاوره ي آنها ائا، خداي عمق آبها نيز نشسته بود. وي
تصميم خدايان را با خانه ي نئي من حکايت کرد: «خانه ي نئي، خانه ي نئي،
ديوار! ديوار! کلبه ي نئي، بشنو! تو، اي مرد شوريپک، اوت-ناپيشتيم، پسر
اوبارا-توتو، خانه اي از چوب بساز، آن را در کشتي قرار ده! ... انواع دانه
هاي زندگي را در کشتي بيار! پهنا و درازاي آن متناسب باشند! کشتي را در
همين لحظه بساز! آن را به درياي آب شيرين ببر و بامي بر آن بنا کن!»...
ادد، خداي هوا، باران وحشتناکي نازل کرد. من هوا را تماشا کردم، نگريستن در
آن هراسناک بود. وارد کشتي شدم و در را بستم. زورق بزرگ را به سکان بان
سپردم. چون صبح دميد، ابرهاي سياهي پديد آمدند. ارواح خبيث خشم خود را مي
ريختند. روشني ها به تاريکي برگشته بودند... شش روز و شش شب باران مي
خروشيد، چنانکه جويها مي خروشند. در روز هفتم از شدت طوفان کاست، خاموشي اي
پديد آمد، چنانکه بعد از نبردي. دريا آرام شد و طوفان بلا از پاي نشست...
پس از دوازده ساعت دوتايي جزيره اي بيرون مي آيد. کشتي به جانب کوه نيسير
مي راند. کشتي به خاک گرفت و بر کوه نيسير استوار نشست... همين که روز هفتم
در رسيد، کبوتري بيرون نگه داشتم و او را رها کردم. کبوتر پريد و برگشت.
جاي آسايشي نيافته بود، از اين رو برگشته بود. زاغي بيرون نگه داشتم و او
را رها کردم. زاغ پرواز کرد، آب را ديد، که فرو مي نشيند؛ دانه خورد، زمين
را خراشيد، فرياد کشيد و بر نگشت. پس من همه ي پرندگان را در بادي، که از
چهار جهت مي وزد، رها کردم...»(2)
و البته اين بازگويي اسطوره اي ست که از سومريان به مردم بابل رسيده.
مقايسه ي لوح هاي يافت شده با متن تورات روشن مي کند که داستان نوح همان
حکايت سومري ست. اين الواح هزاران سال پيش نام ده پادشاهي را ذکر کرده که
قبل از طوفان حکمروايي داشتند. اين ده پادشاه در متن تورات به عنوان نخستين
انسان ها ذکر شده اند. بنابر اساطير، سلطنت اين شاهان که همگي از جانب خدا
منصوب شده بودند، يکصد و بيست سارن يعني 432000 سال، به طول انجاميده.
آخرينِ اين شاهان قهرمانِ طوفان بود که سومري ها او را «زي سودرا» يا
«زيوسودرا» به معناي «آن که زيستن مي داند» و اکدي ها و بابلي ها او را
اوتناپيشتيم به معناي «حيات را ديد» مي ناميدند.
2-2) اساطير يونان
اساطير
يونان، به اعتقاد بسياري، کامل ترينِ اسطوره هاي موجود است. اين اسطوره ها
را نه فقط از ديد بازنموني تاريخ (تناظر عصر تيتان ها با دوران مادرسالاري(3)) و ساختاري (جنگ توفون، اژدهاي چندسر، و زئوس را تقابل ساختار و بي نظمي دانسته اند(4))، بلکه از ديد روانشناسي (نمادهاي اسطوره اي و روانشناسي زنان- شينودا بولن(5))
نيز بررسي مي کنند. داستان طوفان بزرگ در اين اسطوره ها نيز حضور دارد.
طبق روايت اسطوره، «زئوس» مطلع شد که مردم منطقه اي حرمت خدايان را زير پا
گذاشته و در زمين ظلم مي کنند. پس به هيأت گدايي در آمد و به آن سرزمين
رفت. وارد قصر شاه شد و هنگامي که تقاضاي غذا کرد، دستِ پخته ي يک پسر جوان
را برايش آوردند. پس زئوسِ خشمگين آن تالار و افرادش را نابود کرد. مابقي
اسطوره به روايت «دنا روزنبرگ»:
«... زئوس،
فرمانرواي آذرخش و ابرهاي تيره و تار، به کوه اولمپ بازگشت. مصمم که تمامي
آدميان را به خاطر راه و رفتار و سلوک پليدشان به کيفر برساند... . زئوس
... تصميم گرفت که ابرهاي سياه طوفانزايش را رها کند. و با راه انداختن
سيلابي عظيم در دنيا انسان ها را از بين ببرد. ... امربر يا پيام رسانش،
هرمس، را به سوي نوکرش آئولوس، که فرمانرواي باد و طوفان بود، فرستاد و به
او امر کرد که ابرهاي خشک کننده ي دنيا را در غارش زنداني کند و هوايي بي
ابر به وجود بياورد، ولي در عوض ابرهاي طوفانزا را رها کند. باد جنوب هراس
انگيز، که ابرهاي تيره و تار بر تن پوشانده بود وزيدن آغاز کرد... اکنون
فرشي ازآب بر سطح زمين جاري شده و تمامي صحراهاي باز و کشت زارها و جنگلها و
باغهاي ميوه، چهارپايان و گوسفندان، مردم و حتي پرستشگاه خدايان را هم در
بر گرفته بود. آب پيوسته بالاتر مي آمد و حتي بلندترين بناها را نيز در خود
مدفون مي ساخت، آنگونه که سر انجام دنيا به صورت دريايي پهناور و عظيم و
بي پايان در آمد که کاملا بي کران بود... پرومتئوس، که تيتاني آفريدگار
بود، نخستين موجود فناپذير را آفريده بود، يعني همين نژاد انساني را که
زئوس اکنون همه را از زمين و از دريا به نابودي و نيستي سوق مي داد.
پرومتئوس ... آگاه شد زئوس، صاحب آذرخش، درصدد برآمده است آدمياني را که وي
آفريده ... از صحنه ي روزگار بردارد، فرزند فناپذيرش دوکاليون را، که در
آن هنگام خوابيده بود فراخواند. دوکاليون در خواب صداي پدرش را شنيد که به
او مي گفت صندوقي بسيار بزرگ بسازد و آن را از همه گونه غذا و خوار و بار
پر کند، چيزهايي مثل غذا، پوشاک، و ابزار کار.
هنگامي
که سيلاب عظيم به راه افتاد و زمين هايشان را همه آب فرا گرفت، دوکاليون و
همسرش پيرا، در آن صندوق بزرگ نشستند و بر سينه ي آب روان شدند. آنها نه
شبانه روز بر سينه ي آبهاي خروشان روان بودند.
وقتي
که زئوس از فراز کوه المپ به زير نگريست و دريافت که درياها تمامي مردان و
زنان را، به استثناي دووکاليون و پيرا... در کام خود فشرو برده، و نابود
کرده است، به آئولوس دستور داد که باد جنوب را زنداني و در عوض بوره آس باد
شمال، را آزاد کند زيرا بوره آس ابرهاي طوفان زا را پراکنده و درياها را
نيز خشک مي کرد...»(6)
2-3) اساطير هند
اساطير
هند، در نتيجه ي همنشيني قوم آريايي مهاجر با اقوام بومي منطقه، اساطيري
به شدت چند لايه و گسترده هستند. خاصيت بازنموني رسوم و افکار به شدت در
اين اساطير جلوه داشته و داستانهايي متضاد و متناقض را در کنار هم جمع
نموده. «سنت هندو معتقد است که زمان به صورت ادوار منظم جلوه مي کند...
مفهوم گردش دوراني زمان در فرضيه چهار عصر ادوار جهاني منعکس شده است. دوره
ي جهاني را به ترتيب عصر کمالKrata و عصر سوم Treata و عصر ثنويت dvapara و عصر تاريکي Kali
مي نامند. اين چهار عصر از لحاظ کيفي از يکديگر متمايزند (ميزان ارتکاب
گناه به مرور افزايش يافته و توجه به «دارما»، فضيلت و اخلاق، کاهش مي
يابد) . نسبت آنها به يکديگر (از نظر مدت) چهار به يک است. در عصر طلايي يا
کمال حقايق ودايي(7) نياز به تعبير و
تفسير نداشتند. آدميان حقايق را با مکاشفه درک مي کردند. وليکن بر اثر گردش
دائمي چرخ گيتي و پيدايش ادوار بعدي که هر يک در حکم سقوط و فقدان تدريجي
معنويت بوده، علوم شهودي روبه فنا رفتند و آئينه ي دل غبار آلود شد و
پليديهاي گوناگون نفساني، آدمي را از درک حقايقي که نياکان دورانِ عصر
طلايي بدان شاعر بودند بازداشت.(8) » در طي گذشت دوره ها گناه در جامعه فزوني يافته، و آدمي از دوران طلايي خويش فاصله مي گيرد(9).
تا اينکه در دوره ي تاريکي، «کالي يوگا» گناه تمام ابعاد زندگي بشر را در
بر مي گيرد. اکثر مردم برده اند، چيزهاي بي ارزش را ارج مي نهند و در
شهرهايي زندگي مي کنند که پر از دزدان است. درماندگي مردم تنها با ظهور
«کالکي» ويرانگر پايان مي يابد. پس از صد سال خشکسالي و قحطي، هفت خورشيد
در آسمان نمايان شده و همه ي آبها را مي خشکاند. باد سراسر زمين را جارو مي
کشد و سپس دوازده سال پياپي باران مي بارد و آب همه جا را غرق مي کند.
«برهما»(10) در درون نيلوفر آبي شناور بر
امواج با باد مي رود، و زماني که از خواب بيدار شود، دوباره همه چيز را از
روح خود خلق مي کند. اين چرخه ي نابودي و آفرينش براي ابد ادامه دارد. در
بعضي اساطير هندو به فرزانه يا عارفي به نام «مانو» اشاره شده که در کار
آفرينش به برهما ياري مي رساند.
«به
روايت از فرزانه ي عارف «مارکانديا»، مانو ريشي(11) بزرگ يا عارف و حکيمي
خود نجات يافته بود که در عصر گذشته از اضمحلال بزرگ جان به در برد.
مانو
پس از ده هزار سال رياضت در شکوهمندي به مقامي همانند برهما دست يافت.
مارکانديا مي گويد وقتي مانو روزي بر ساحل رودي در تأمل بود ماهي اي سر از
آب در آورد و از او خواست او را پناه دهد و در برابر ماهي اي که او را
دنبال مي کرد حمايت کند. مانو ماهي را در کوزه اي نهاد و او را نجات داد.
ماهي بزرگ شد و کوزه را کوچک يافت و از مانو خواست او را به رود گنگ
بياندازد. مانو چنان کرد و ماهي بزرگ شد و رود گنگ را کوچک يافت. مانو ماهي
را به اقيانوس افکند و ماهي که همانا برهما بود در آقيانوس آرام يافت. پس
ماهي از طوفاني که فرا مي رسيد خبر داد و از او خواست که کشتي بزرگي بسازد و
خود و هفت ريشي و دانه اي از آنچه بود با خود به کشتي برد و خود را نجات
دهد و مانو چنان کرد. طوفاني ويرانگر آغاز شد و جز کشتي و آنچه در آن بود
همه چيز ويران شد. کشتي بر قله ي امواج قرار گرفت و با طنابي که به شاخ
ماهي بسته شده بود به قله ي هيماليا حمل شد و در آنجا مانو و کشتي او به
دره ها فرود آمد و مانو به آفرينش جهان پرداخت. مانو پس از نيايش ماهي و
پرداختن به رياضت روح جهان را با فدايايي از روغن، ماست و آب پنير شادمان
کرد...»(12)
2-4) تورات
تورات،
مجموعه ي کتابهايي ست که در دوره هاي مختلف به وسيله ي خاخام هاي يهود
نگاشته شده و داستانهاي گوناگون، از خلقت آدم تا پيدايش بني اسرائيل،
داستان خروج از مصر و جنگهاي آنها، و ماجراهاي گوناگون آنها در طول تاريخ
را بازگو کرده. داستان طوفان در متن تورات بدين صورت ذکر شده:
«...
وقتي خدا فساد و شرارت بشر را مشاهده کرد، به نوح فرمود: «تصميم گرفته ام
تمام اين مردم را هلاک کنم زيرا زمين را از شرارت پر ساخته اند. من آنها را
همراه زمين از بين مي برم... اما تو، اي نوح، با چوب درخت سرو يک کشتي
بساز و در آن اتاق هايي درست کن. درزها و شکافهاي کشتي را باقير بپوشان. آن
را طوري بساز که طولش 300 ذراع عرضش 50 ذراع ارتفاع آن 30 ذراع باشد... از
تمام حيوانات، خزندگان و پرندگان يک جفت نر و ماده با خود به داخل کشتي
ببر، تا از خطر اين طوفان در امان باشند. همچنين خوراک کافي براي خود و
تمام موجودات در کشتي ذخيره کن.» پس نوح هر آنچه را که خداوند به او امر
فرموده بودانجام داد... بعد از يک هفته، هنگامي که نوح ششصد ساله بود، در
روز هفدهم ماه دوم، طوفان شروع شد و چهل شبانه روز به شدت باران باريد.
همچنين همه ي آبهاي زير زميني هم فوران کردند و بر زمين جاري شدند... به
مدت چهل شبانه روز باران سيل آسا مي باريد و به تدريج زمين را مي پوشانيد
تا اينکه کشتي از روي زمين بلند شد. سرانجام بلندترين کوهها نيز به زير آب
فرو رفتند. باران آنقدر باريد که سطح آب به هفت متر بالاتر از قله ي کوهها
رسيد. همه جانداران روي زمين يعني حيوانات اهلي و وحشي، خزندگان و پرندگان،
و آدميان هلاک شدند... آب تا صد و پنجاه روز همچنان پهنه ي زمين را
پوشانده بود. اما خدا... بادي بر سطح آبها وزانيد و سيلاب کم کم کاهش يافت.
آبهاي زيرزميني از فوران باز ايستادند و باران قطع شد. آب رفته رفته فرو
نشست تا اينکه کشتي صد و پنجاه روز پس از شروع طوفان روي کوههاي آرارات
قرار گرفت... پس از گذشت چهل روز، نوح پنجره ي کشتي را گشود و کلاغي رها
کرد، ولي کلاغ بداخل کشتي باز نگشت ... پس از آن، کبوتري رها کرد ... اما
کبوتر جايي را نيافت، زيرا هنوز آب بر سطح زمين بود... نوح هفت روز ديگر
صبر کرد و بار ديگر همان کبوتر را رها نمود. اين بار هنگام غروب آفتاب،
کبوتر در حاليکه برگ زيتون تازه اي به منقار داشت، نزد نوح بازگشت. پس نوح
فهميد که در بيشتر نقاط آب فرو نشسته است...»(13)
3- چند نکته
گذشت
زمان و ارتباطات بين ملل گوناگون موجبي ست براي انتقال افکار، اعتقادات و
داستانها. اين توجيه و علتي ست براي بسياري از شباهت ها. از چهار ملتي که
اسطوره ي طوفان ازيشان نقل شد، دو ملت در منطقه ي بين النهرين سکونت
داشتند: سامي ها و سومري ها. اين دو قوم به همراه يک قوم ديگر، که اطلاع
چنداني از آنها در دسترس نيست، در مکاني يکسان با نحوه ي زندگي مشترک به سر
مي بردند. تنها نکته اي که سومري ها را از ديگر اقوام آن منطقه تفکيک مي
کند «زبان» آنهاست. چرا که «وجود تعدادي افراد شبيه به هم که در يک مکان
گرد هم آمده باشند يک قوم را به وجود نمي آورد؛ بلکه آنچه موجب تشکيل يک
قوم مي شود اشتراک در آگاهي افراد است. بيان بي واسطه ي اين آگاهي مشترک
فقط در وجود يک زبان مشترک امکان پذير است(14).»
و خلق و پالايش اسطوره صرفا در بستر زبان مشترک ممکن مي شود. بنابراين يا
هر دو قوم شاهد «طوفان بزرگ» بودند که به زبان خود آن را نقل کرده اند و يا
يکي از اين دو قوم آن را از ديگري به عاريت گرفته. از آنجا که هيچ يک از
دو اسطوره اشاره اي به وجود اقوام ديگر ندارند، و در ضمن، لوحه هاي گلي
يافت شده از سومر که داستان طوفان را روايت کرده به زماني قبل از تاليف
تورات بازميگردد، پس اين احتمال به واقعيت نزديک تر است که قوم سامي داستان
طوفان را، که بابلي ها از ملت نابود شده ي سومر گرفته بودند، اخذ کرده، و
به صورت داستاني از دوران آفرينش بازآفريني کرده، و در تورات ثبت نموده
باشد.
اسطوره
ي هند درباره ي مرگ و زايش دوباره ي جهان، اسطوره اي ست متعلق به دوران
«برهمنيسم». يعني حدود 200 ق.م، که پرستش خدايان ودايي نقصان يافته و
انديشه ي رايج درباره ي مرگ و زندگي تغيير کرده و ايده هايي مانند «تناسخ»
وارد اعتقادات مردم شده بود. که اسطوره ي مرگ و نابودي جهان، به نوعي،
تکرار کننده ي ايده ي تناسخ در سطحي کلان تر است. «برهمنيسم» از بستر آيين
ودايي برخاسته و تا حد زيادي حاصل از ترکيب اعتقادات آريايي وداها و
اعتقادات بوميان ساکن هند بود. حتي خداياني مانند «سَرسَوَتي» الهه ي
موسيقي و همسر برهما، و همين طور «شيوا» خداي رقص، پادشاه حيوانات و خداي
نابودگر هند، تغييريافته ي خدايان بومي پيشاآريايي بوده اند. انتقال و
ترکيب بسيار گسترده اي که آيين برهمنيسم نتيجه ي آن است و ترکيبات بسيار
گوناگون درون اين آيين، که موجب شده هند را «کشور هفتاد و دو ملت» بنامند،
خود به خود زمينه را براي پذيرش اسطوره اي نو فراهم مي کند. از سوي ديگر
مسير مهاجرت آريايي ها کاملا مشخص است(15).
دسته اي به ايران، دسته اي به اروپا و دسته اي به هند مهاجرت کردند.
بنابراين پذيرفتني نيست که بگوييم: «اين خاطره ي قومي در مبدأ مهاجرت شکل
يافته و پس از مهاجرت در اعتقادات نوين هند خود را نشان داده». قرارگيري
هند در مسير جاده ي ابريشم قانع کننده ترين توجيه براي اشتراک اسطوره اي
بين دو ملتي ست که نه از حيث نژاد شباهتي دارند و نه از حيث زبان.
اما
نگاهي عاقل اندر سفيه باقي مي ماند که مي پرسد: «اصلا مهم است که اتفاق
افتاده يا نه؟» زبان اساطير زبان استعاره است و نگاه ما در مواجهه با آن
بايد نگاهي باشد مبتني بر تفسير. و نه «واقعيت» پنداشتن آن. کشتي گرفتن
يعقوب با «يهوه» که در تورات آمده در حقيقت استعاره اي ست از آزمايشات الهي
و پيروزي يعقوب در اين مبارزه حکايت از سربلند بيرون آمدن او از آزمايش
الهي دارد. همان طور که ويل دورانت تاکيد مي کند: «اين سوال که آيا چنين
داستانهايي درست است و واقعا اتفاق افتاده يا درست نيست، سوالي بي مغز و
بسيار سطحي است؛ چرا که اهميت اين داستانها در ماجرايي که نقل مي کنند
نيست، بلکه در عبرت و پندي است که از آن حاصل مي شود(16)». با اين حال يک نکته قابل ترديد نيست: در گذشته ي دور در منطقه ي بين النهرين سيلي اتفاق افتاده است.
پانويس:
1. در افسانه هاي قبایل بومي ساکن در جزایر آندامان٬ مردمان به دستوراتي که در زمان خلقت به آنها داده شد٬ بي اعتنا گشتند. پولوگا٬ (خداي خالق) از ديدار با آنها امتناع و سپس بدون هشدار قبلي٬ سيلي ويرانگر را به سوي آنها روانه کرد. تنها ۴ نفر از اين سيلاب جان سالم به در بردند: دو مرد به نامهاي لورولولا و پويي لولا و دو زن به نامهاي کولولا و ريمالولا. وقتي اين افراد به خشکي رسيدند دريافتند که ديگر آتش ندارند و تمامي موجودات زنده نيز از بين رفته اند. پولوگا سپس به خلق مجدد حيوانات و گياهان پرداخت ولي دستورات ديگري نداد و همچنين آتش را به نجات يافتگان باز نگردانيد. مقايسه کنيد با بخش 2-3 (اساطير يونان)، که پرومتئوس خالق انسان، نجات دهنده ي او از سيل و کسي بود که آتش را به انسان هديه داد.
2. گيلگمش، لوح يازدهم، ص 91-98، ترجمه ي دکتر داوود منشي زاده، نشر اختران، چاپ اول 1383
3. تيتان
ها نژادي از خدايان پيش از خلق خدايان المپ بودند. زئوس آنها را شکست داد و
زنداني کرد و زمين را بر دوش قوي ترين آنها، اطلس، گذاشت. پرومته تنها
تيتاني بود که توانست از مصيبت جان در ببرد و به جمع خدايان المپ درآيد.
4. توفون،
اژدهاي چند سر، تيتاني ست که توسط الهه ي مادر گايا پرورش يافته و به المپ
حمله مي کند. هر کدام از سرهاي او ندايي متفاوت سر مي داده اند. او را
نشانه ي بي نظمي و ساختارگريزي در مقابل زئوس، که نظم جهاني را ايجاد کرده
بود مي دانند. گرچه براي هدايت سرهاي متعددش نيازمند نوعي نظم بود. و اين
بدان معناست که بي ساختاري نيز در نهايت بايد تن به نوعي ساختار بدهد. زئوس
با استفاده از هارموني، توانست او را شکست دهد.
5. شينودا
بولن از زمره ي روانشناسان پيرو يونگ است که در کتاب خود، «نمادهاي اسطوره
اي و روانشناسي زنان»، با گزينش دوازده نفر از زنان اساطير يونان، نظير
هرا، دمتر و آفرودت، و تحليل داستانهاي آنها، ثابت کرد که اينها در حقيقت
دوازده تيپ شخصيتي زنان هستند و هر زن به طور قطع در يک يا چند نمونه از
اين تيپ ها جاي دارد.
6. اساطير جهان، جلد اول، ص 63-70، دنا روزنبرگ، عبدالحسين شريفيان، انتشارات اساطير، چاپ دوم 1386
7. وداها
مجموعه اي از سرودها هستند که در آنها مناسک و آداب زندگي عبادت و قرباني
براي خدايان ذکر شده. قدمت وداها به زمان مهاجرت آريايي ها به هند
بازميگردد و از آنجا که قوم مهاجر داراي مبدأ مشترک با آريايي هاي ايران
بودند، در نتيجه اشتراکات زيادي در داستانها و باورهاي ودايي
و کيش مهر ايران وجود دارد. از آنجمله «يمه»، نخستين انسان در باور ودايي
را همان «جم» يا «جمشيد» ايراني دانسته اند و «سوما»، که در اعتقاد ودايي
نوشيدني خدايان بوده، همان «هوم» ايراني ست که «ارداويراف» با نوشيدن آن
موفق به سفر به ديار اموات شد. خداياني که در وداها معرفي و گرامي داشته
شده، در ادوار بعد و روي کار آمدن خداياني مانند برهما و «شيوا»، تنزل مقام
يافته و يا دگرگون شده اند.
8. اديان و مکتبهاي فلسفي هند، داريوش شايگان، جلد اول ص 39-41، انتشارات اميرکبير، چاپ ششم، 1386
9. در
دوزخ دانته تصويري هست از مردي که سرش از طلا، سينه اش از نقره، کمرش از
آهن، پاي چپش از مفرغ و پاي راستش از سفال است. رو به مشرق مي نگرد و بر
پاي راستش تکيه دارد و از تمام تنش، به غير از سر، قطرات اشک به بيرون مي
تراود و هر چه پايين تر مي رود ميزان اشکها افزايش مي يابد. مفسران اين
تصوير را استعاره اي از دوران حيات آدمي دانسته اندکه در آغاز آفرينش، در
دوران طلايي، از گناه به دور بوده و به مرور که گناه در زندگي اش وارد مي
شود و افزايش مي يابد جنس فلز بدن مرد پست تر مي شود. و به سبب آلودگي به
گناه، بدنش مي گريد. سمت مشرق سمت اورشليم است و پاي راستش نمادي از کليساي
کاتوليک است، که با وجود ترد و شکننده بودن، شاهان همواره بر آن تکيه
داشتند.
10. برهما، اولين خدا از خدايان سه گانه ي هندو، روح جهان و آفريننده ي همه چيز است. او خداي فرزانگي ست در
تصاوير سوار بر غاز، با پوست سرخ فام و ردائي سفيد تصوير مي شود.
مشهورترين سيماي او در تصوير خدايي چهارسر ديده مي شود. برهما در اساطير
هندو اغلب در موقعيتي قرار مي گيرد که فرزانه اي يا عارفي به سبب رياضت او
را ناچار مي کند که موهبتي به او ارزاني بدارد. و پس از دريافت موهبت اغلب
سر به طغيان برداشته و براي خدايان مشکل ايجاد مي کند. به عنوان مثال
داستان «هي رانيا کشيپو» و يا «راونا» در حماسه ي«رامايانا».
11. در
باور هندو، ريشي حکيمي ست که به سبب دست يافتن به توان روحي و عرفاني
بالا، در شکوهمندي همپايه ي خدايان است. در روايتي يکي از ريشي ها به نام
«بهريگو»، شيوا، خداي نابود کننده و پادشاه حيوانات، را نفرين کرد که به
هيأت لينگام (آلت مردانه) پرستيده شود.
12. اساطير هند، ص 50-51، ورونيکا ايونس، باجلان فرخي، انتشارات اساطير، چاپ دوم 1381
13. تورات، سِفر پيدايش، باب ششم، هفتم و هشتم
14. Schelling, Philosophie der Mythologie, S. 62ff
15. اين نظر به تازگي به شدت مورد ترديد قرار گرفته.
16. تاريخ تمدن، جلد اول، مشرق زمين گاهواره تمدن، ص 384